کفر نامه !!!!
یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
خداوند !

ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟




لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط : علی
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
ساده بگم ......




لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط : علی
یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
خدايا !!

چو شمع

الهی

در جلال رحمانی

در کمال سبحانی

نه محتاج زمانی و نه ارزومند مکانی

نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی

پیداست در میان جانی

بلکه جان زنده به چیزیست که تو

انی





لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط : علی
یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
همه راست ميگن تو دوروغ گويی پس برو !!!

 
 
برو ای دوست.... برو

برو ای دوست برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده من مفکن و نازم مفروش

                       من دگر سیرم................ سیر

                به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

              تف بر ان دامن پستی که تو را پروردست

 کم بگو جاه تو کو ؟ مال تو کو برده زر

کهنه رقاصه وحشی صفت و زنگی خر

          گر طلا نیست مرا تخم طلا..... مردم من

       زاده رنجم و پرورده دامان شرف

            اتش سینه صد ها تن دلسردم من

                  دل من چون دل تو صحنه دلقکها نیست

                دیده ام مسخره خنده چشمکها نیست

                                        دل من مامن صد شور بسی فریاد است.

ضرباش: جرس قافله زنده دلان    

طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان

          تک تک ساعت پایان شب بیداد است

دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست

                   شعله اتش شیرین شکن فرهاد است

حیف از این قلب از این قلب طرب پرور درد

    که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از ان عمر که با سوز شراری جانسوز

پایمال هوسی هرزه و انی کردم     

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد

     دل به من دادی  دل نیست

صحبت از دل مکن  این  بی وفا که دل نیست

دل سپردن اگر اینست که این مشکل نیست

         هان بگیر   این دلت  از سینه فکندیم بدر

ببرش دور ...................ببر

  ببرش تحفه ز بهر  پدرت گرگ پدر؟              




لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط : علی
سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦
بهونه

دنيا را بد ساختند
کسي را که دوست داري، دوستت ندارد
کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نداري
اما کسي که تو دوستش داري، و اوهم دوستت دارد؛
به رسم و آئين زندگاني به هم نمي رسند.
و اين رنج است؛
زندگي يعني اين.

پس   زندگی سخت نیست  سختی زندگیست .

بعضی وقتها آدمها خیلی بد جنس میشن  اونقدر بد جنس که  یادشون میره  کی هستنو
  خودشونم مثلا ادمن  و  خیلی راحت دل میشکونن  بی خبر از اینکه  دل خودشونم به تلافی  شکستن دل بیگناه من  یه روز شکسته میشه  حالا من  تو این شهر کوچیک نه کوچه پس کوچه های عاشقی دارم نه دوستو  رفیق پس حتما من میمیرم  نه شایدم نجات پیدا کنم  خدا  اهای خدا  بیا  با هم یه معامله  کنیم  تو منو نجات بده  از اینجا  از این همه دروغو  پلیدی از این همه  نامردی  منم قول میدم مثل  تو شم  عاشق ولی همیشه تنها  قول میدم  بجز خودت  دیگه به کسی نگم دوست دارم  میخوام رو راست  باشم با خودت با خود  خودتم ها  میخوام کمکم کنی  پس تو منو از این مرداب  نجاتم  بده منم قول میدم که  .....
----------------------------------------------------------------------------------------------
و اما  خدا  :
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم



لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط : علی
یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥
روزگار منو دل !!!!!!!!!!!!!!

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
* * *
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
* * *
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
* * *
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
* * *
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
* * *
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
* * *
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
* * *
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی
* * *
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
* * *
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
* * *
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
* * *
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را
* * *
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
* * *
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند




لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط : علی
شنبه ٢ دی ۱۳۸٥
آتش شهوت !

آتش شهوت

پدر آنشب اگر خوش خلوتی پیدا نمیکردی

تو ای مادر اگر شوخ چشمیها نمیکردی

تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمیکردی

کنون من هم به دنیا بی نشان پیدا نمیکردی

پدر آنشب جنایت کرده ای شاید نمیدانی

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمیدانی

از این بابت خیانت کرده ای شاید نمیدانی

آری خیانت کرده ای افسوس نمیدانی

کاشکی اجازهی مرگ و زندگی  آدما دست خودشون بود !!!




لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط : علی
چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥
قهر !

بگو نیستم بگو رفته بگو دستاشو شکستن
بگو رویا شو گرفتن بگو دنیاشو شکستن

بگو گفته دیگه هرگز نمیخواد ما رو ببینه
بگو خسته از زمونه ست بگو عاصی از زمینه

بگو رفته که نباشه! قسم رفتنو خورده
بگو شاکیه ....نه اصلا... چه میدونم؟ بگو مرده

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
می رم و بر نمیگردم که دلم خونه دوباره
که نگام ابری درده ولی داره خون میباره

قید موندنو یه عمره زده م و فکر فرارم
می رم و با کسی اینجا دیگه هیچ کاری ندارم

میرمو تنها میمونم  تا اگه شعری سرودم

نه واسه چشمای هرزت  ؟؟؟؟واسه ای دلم بخونم

 میرمو اینقدر میمونم  تا یه روز بی تو بمیرم

لا اقل روزی که مردم  چشمای تو رو نبینم !!

شعر ازنویسنده: محمد نویری [http://noveiri.blogfa.com]

 




لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط : علی
دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥
قصه ی سفر

قصه ی سفر !!!

می ری سفر برو ولی عاشقیامو پس بیار

 اشکا فدای قدمت ولی چشامو پس بیار

نفس نفس صدا شدم برای از تو دم زدن

باشه !نمی مونی نمون ولی صدامو پس بیار

 

همیشه حتی توی خواب تو رو تو فردام میدیدم

فردا باشه واسه خودت  گذشته هامو پس بیار

سکوت کوچه های شب با پرسه مون نمی شکست

سکوت کوچه واسه تو  صدای پامو پس بیار

عشق تو خون تو رگام تموم تار و پود من

عشق  و جنون و بی خیال خون رگامو پس بیار

نت به نت غرور من چکید و پات ترانه شد!

 می ری برو خوب به درک ترانه هامو پس بیار

 

 

 

 




لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط : علی
دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥
تقدیم به زخم خوردگان تقدیر...

تقدیم به زخم خوردگان تقدیر...

 

سر سخنم با آنانیست که عشق را به تمسخر میگیرند و در هوس خلاصه میکنند.

 آنان که این کلمه ی مقدس را زیر نگاه های شرورانه له میکنند.

آنان که فقط به چشم نیاز به عشق مینگرند٬

وانان که عشق را با نیات خبیث در آمیخته اند٬

به جای آنکه عشق را در دلهای پاک و صادق جستجو کنند در خیابانها و چهره های تزیین شده و خانه های مجلل جستجو میکنند .

بسیار اندکند آنان که با احساس پاک درونی تو را به خاطر تو می خواهند٬ نه به خاطر خودشان.عاشقان تازه به دوران رسیده را که میبینم دلم به حالشان میسوزد٬ اما چه سود که تا خود تجربه نکنند٬ هر چه بگویی گمان میکنند از سر حسادت و... است .

از تو میگویم تا همه بدانند٬ از تو ای تمام هستی ام٬ ای امید خفته در خاک. از امروز آرام و راحت تر بخواب .چه زیبا میگفتی: عشقو اگه میخوای پیدا کنی و معنی شو بدونی باید یه سفر بری به آسمون.

هر چند دیگه نیستی که برایم عشق رو معنی کنی٬ هر چند که با دستان مهربان و لبان همیشه خندانت اکنون میان خروارها خاک آرمیده ای. بدان اگر هستم٬ اگر نفس میکشم٬ اگر امید دارم و هنوز دستانم نمیلرزند٬ فقط و فقط به خاطر این است که میدانم روزی خواهد رسید که دوباره چهره ی خندان و دستان مهربانت خنده بر لبم خواهد نشاند و چه نزدیک است آن روز زیبا...

قدر خودتونو بدونین٬ به  عشق و زندگیتون ارزش قائل بشین وبه خودتون احترام بذارین٬ تا دیگران بهتون احترام بذارن.

همین...

 

برای پریدن مجالی نبود ...

ومن بالهای تو را

دو خورشید پیش از عبور سحر

سوختم...

تو رفتی...

و من سوگوار

دل مرده ام را سپردم به خاک...

و با سوزن بی کسی

دو چشم پر آشوب خود را

به راهی که پر بود از لحن آرام رفتار تو

دوختم ...




لينک نوشته | نوشته شده در ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط : علی

RSS

پشتيباني : Persian Blog
قالب : Theme

آلبوم آواره در جونم مجید خراطها